black world
سسسسسسسسسسسسسسلام
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی
.... ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود ، دیر می شود
.
.
دیروز بر دروازه ی معبد ایستادم و از رهگذران درباره ی رموز و آداب عشق پرسیدممردی میانسال می گذشت. جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت
آهی کشید و گفت
عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است
جوانی تنومند و ورزیده می گذشت. با صدایی آهنگین، پاسخ داد
عشق، ثباتی است که به بودن افزوده گردیده تا اکنونم را به نسلهای گذشته و آینده پیوند دهد
زنی با نگاهی دلتنگ می گذشت. آهی کشید و گفت
عشق زهری مرگ آور است که دم جمع زنندگان عبوس است که در جهنم به خود می پیچند
و از آسمان، توام با چرخش، چون ژاله جاری است. فقط به این خاطر که
روح های تشنه را در آغوش بگیرد و سپس آنان
لحظه ای می نوشند، یک سال هوشیارند، و تا ابد می میرند
دخترکی که گونه ای چون گل سرخ داشت، می گذشت، لبخندی زد و گفت
عشق چشمه ای است که روح عروسان را چنان آبیاری می کند تا به روحی عظیم بدل شوند
و آنان را با نیایش تا سرحد ستارگان شب بالا می برد تا قبل از طلوع خورشید
ترانه ای از ستایش و پرستش سر دهند
مردی می گذشت ، لباسی تیره رنگ به تن داشت با محاسنی بلند ابرو در هم کشید و گفت
عشق جهانی است که مانع از دید است
در عنفوان جوانی آغاز می شود و با پایانش پایان می یابد
مردی خوش منظر با چهره ای گشاده عبور می کرد با خوشحالی گفت
عشق دانش علوی است که چشمانمان را باز می کند تا چیزها را
همانطور که خداوند می بیند ببینیم
مرد نابینایی می گذشت که با عصایش به زمین ضربه می زد گریه سر داد و گفت
عشق مهی غلیظ است که روح را از هر جهت احاطه کرده است
و حدود وجود را مستور نموده است و فقط اجازه دارد شبح تمایلاتش را که در صخره ها
سرگردان است ببیند و نسبت به صدای پژواک فریادش در دره ها ناشنوا است
جوانی با گیتار می گذشت و می خواند عشق اشعه ای جادویی از نوری است که
از روی انسانهای حساس می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد
تو جهان را چون کاروانی می بینی که از میان علفزار سبز گذر می کند
عشق رؤیایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری برپا است
پیرمردی می گذشت پشتش خم شده بود و پاهایش را همانند تکه ای پارچه
به دنبال می کشید، با صدایی لرزان گفت
عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت
کودکی پنج ساله می گذشت لبخندم را پاسخ داد و گفت
عشق یعنی پدرم یعنی مادرم
فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند
روز به پایان رسید کسانی که از معبد عبور می کردند هر یک به زبان خویش
تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می ساخت و بیانگر یکی از رموز زندگی بود
عصر هنگام که عبور رهگذران خاموش شد صدایی از درون معبد به گوشم رسید
عشق دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تندخویی
نیمی از عشق آتش است
در آن هنگام وارد معبد شدم با صداقت و در سکوت زانو زدم و به عبادت پرداختم
خداوندا مرا طعام شعله ها گردان
بار الهی مرا در آتش مقدس بسوزان
از کتاب معشوق
نوشته ی جبران خلیل جبران
برگردان حورزاد صالحی
نام: جاستین دِرو بیبر (به انگلیسی: Justin Drew Bieber)
نام مستعار: JB
تاریخ تولد: ۱ مارس ۱۹۹۴
محل تولد: کانادا – استردفورد انتاریو
فعالیت های هنری: خواننده و بازیگر کانادایی
سبک ها: پاپ ، آر اند بی ، دنس
( ادامه مطلب )
در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمد از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم:"خداوندگارا،من بنده ی توام اراده ی پنهان تو قانون من است و تا ابد تورا فرمان بردارم."
اما خدا پاسخی نداد،و مانند طوفانی سهمگین گذشت
انگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم "اّفريدگارا،من اّفريدهء توام.
تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم."
اما خدا پاسخی نداد ومانند هزار بال تیز پرواز گذشت.
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خودم گفتم" ای پدر،من فرزند توام.
تو با رحمت و محبت مرا به دنیا آوردی.و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم."
اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که پته های دوردست را میپوشاند گذشت
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم"خدای من،ای آرمان و سرانجام من،من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه ی توما در خاک و تو گلاله ی منی در آسمان،و ما باهم در برابر خورشید میبالیم
آنگاه خدا در من خمید و سخنان شیرینی در گوشم نجوا کرد،و مانند دریایی که جویباری را در برمیگیرد مرا در برگرفت
و هنگامی که به دره ها و دشتها فرود آمدم خدا هم آنجا بود
این دوتا داستانی که واستون گذاشتم از آثار جبران خلیل جبرانه.
خدایی نویسنده ی توپیه
سعی میکنم بقیه ی پستام نوشته های این نویسنده باشه
در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی میکرد و هر دو در خواب راه میرفتند
یک شب که خاموشی دنیا را فرا گرفته بود آن زن و دخترش که در خواب راه میرفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند
مادر به سخن درآمد و گفت"تویی،تو، دشمن من!تویی که جوانی من را تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی!کاش میتوانستم تو را بکشم."
پس دختر به سخن درآمد و گفت"ای زن منفور و خودخواه و پیر!که راه آزادی را بر من بسته ای!که میخواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد!ای کاش میمردی!
در آن لحظه خروسی خواند و هر دوزن از خواب پریدند.مادر با مهربانی گفت"تویی،عزیزم؟"و دختر بامهربانی پاسخ داد"بله،مادر جان."
از من میپرسید که چگونه دیوانه شدم چنین روی داد:یک روز پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره ام میگذاشتم پس بی نقاب بر کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم:"دزد،دزد،دزدان نابکار"مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنان از ترس من به خانه هایشان پناه بردند
هنگامی که به بازار رسیدم،جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد بر آورد"این مرد دیوانه است". من سر برداشتم که اورا ببینم خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم،و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم و گویی در حال خلسه فریاد زدم"رحمت،رحمت بر دزدانی که نقاب هایم را بردند".
چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام آزادی تنهایی وامنیت از فهمیده شدن،زیرا کسانی که ما را میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند
ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شویم
حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است
بخدا خسته شدم چرا نمیتونیم بفهمیم کی واقعا عاشقه؟؟؟
ای کاش قدرتشو داشتیم اما........ .....
میشه شما بهم بگید؟
خواهش میکنم
تو دلم پر حرف نگفتس حرفایی که تا الان به هیچکس نگفتمشون و اینجام نمیخوام بنویسمشون
آخه همشون تکرارینو شاید در روز همتون روزی هزار بار این حرفا رو از اطرافیانتون بشنوید
خب منم یکیرو دوس دارم که الان ازش دورمو نمیتونم ببینمش و.............خلاصه منم از اینجور مشکلات زیاد دارم خدا
وکیلی خودمم از به زبون آوردن این حرفا خسته شدم دلم میخواد یه حرف تازه بزنم اما....هیچ موضوعی به جز غمو غصه هام پیدا نمیکنم که در موردش بخوام حرف بزنم خب آخه از مشکلاتمو غصه هام نگم پس از چی بگم؟؟؟
تو دنیا همش پر شده از مشکل پس دیگه موضوع دیگه ای پیدا نمیکنم که ازشون حرف بزنم.
اه چرا دستامو دلم بهم کمک نمیکنن تا یه چیزی بنویسم تا آروم بگیرم ...........................................
يه جورايي دلم خيلي گرفته از دست دوستام آخه خیلی نامردن البته یه تشکرم بهشون بدهکارم میدونید من یه دختری بودم که سرم تو لاک خودم بود و زیاد اهل پسر بازی نبودم اما امسال که دور از دوستام بودم تو مدرسه ی جدید با یه دوست تازه آشنا شدم البته از قبل یه شناخت کوچولویی روش داشتم.خلاصه اینطوری بهتون بگم که این دختر آوازه ی خوبی نداشت و بدنام بود و برخلاف من اهل پسر بازی بود یه مدت که با اون گشتم درسته یکم عوض شده بودمو با کسایی که نباید ارتباط برقرار میکردم دوست میشدم اما خب شخصیتم تغییر نکرده بود دوستام چند بار بهم گوشزد کرده بودن که نباید با اون بگردم خودمم یه جورایی میفهمیدم اما..........یه روز که رفتم دوستای قدیمیمو ببینم باهام بد رفتار کردنو طردم کردن اون روز از همشون دلخور شدم و فکر میکردم ایراد از اوناست اما یه مدت بعد نشستم کلی با خودم فکر کردمو بالاخره تصمیممو عملی کردم باهاش قطع رابطه کردم...............آره سپیده جون من الان همونم که یه روزی باهاش همکلاس بودی.تشکرم بابت این بود که اگه اونا طردم نمیکردن شاید به خودم نمیومدم.ممنونتونم.
خسته ام خسته از اين دنياي بيهوده
خسته ام از اين همه راه نپيموده
خسته ام از روزهاي رفته و مانده
از عذاب زخم هاي فرسوده
خسته ام از اين همه تنهايي و خلوت
از تمام لحظه هاي پر تب و طاقت
خسته ام از اين همه ديدار پنهاني
از تمام فکرهاي بي سرانجامي
خسته ام از دنگ دنگ ساعت ديوار
از تحرک هاي مسخ سايه ي بيمار
خسته ام خسته از عشق هاي پوشالي
از تمام وعده هاي سست تو خالي
خسته از اين چنين بر جاي ماندها
از سکون و از تغيرهاي بي معنا
خسته ام از خستگي ها از سرودن ها
از همه هر روز گفتن ها و گفتن ها
آتشي خواهم که سوزد پيکر غم ها
دوباره بال بگشايم به روي زنده بودن ها
| Design By : 2Khati |









